سودابه دختری تنها و ناز

 

   


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 15:17 توسط سودابه|

 

روز مادر....تو روز مادر هرچی تو دلم بود

بالاخره بهش گفتم مامانم خیلی دوستت دارم

در آغوشم بگیر مادر که رسم روزگار اینه تو ای همیشه غمخوارم همیشه دوستت دارم

مادر جان اگه تورو بدي كردم منو ببخش

خيلي خيلي مهربوني من هركاري كردم چيزي بهم نميگي مادرجان  فقط به من ميگي كاري نكن كاري نكن چشم مادرجان خواب تورو ميبينم

من اصلا حالم خوب نيست تو اين روزها

خدايا هرچي كشيدم ديگه بسه خداااااااااااااااااا تحمل ندارم اشكامو ببينم

دلم پاكه مثل دل يه بچه ، هركاري كردم تا عقده هان پاك شه

این شعر تقدیم به تو مامانم:

بیمارم ،مادر جان!

میدانم،میبینی

میبینم،میدانی

میترسی،میلرزی

از کارم،رفتارم،مادر جان!

میدانم ،میبینی

گه گریم،گه خندم

گه گیجم،گه مستم

و هر شب تا روزش

بیدارم،بیدارم،مادر جان!

میدانم،میدانی

کز دنیا ، وز هستی

هشیاری ،یا مستی

از مادر،از خواهر

از دختر،از همسر

از این یک، وآن دیگر

بیزارم،بیزارم،مادر جان!

من دردم بی ساحل.

تو رنجت بی حاصل.

ساحر شو،جادو کن

درمان کن،دارو کن

بیمارم،بیمارم،بیمارم،مادر جان!

نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 9:29 توسط سودابه

سلام به دوستاي گلم كه به وبلاگم ميان سر میزنین هميشه شاد و سرحال باشين...

 ميخواستم يك خبر خوشي بهتون بدم شايد يادتون رفته مارو

حالا بذار بگم امروز چه روزيه ؟

 يه وقت فكر نكني امروز روز ملي فناوري هسته اي

من اينو نميخواستم بگم... امروز روز تولدم هست ساعت 11 به دنيا اومدم

خدا به خوبي و خير خوشي بهم خوبي داده كه من اينجا و اون دنيا زندگي كنم...

بچه ها كادو يادتون نره... دعوتتون كنم مياين بريم سرپارتي؟ اگه بگم كادو بهم بده بايد بدي ها اگه ندي ميدونم چيكارتون كنم گردنتونو ميشكنم....

خيلی وقتا آرومم کردين, با خنده خنديدين و به گريه هامم خنديدين!درسته؟

چـيزی نـدارم بـگـم ....  بدون هـيـچ تـوزيـحـی

تولدم مبارك همراه با لحظه هاي خوش ما.... يك آرزو دارم آرزوم اينه از خدا ميخوام شنوايمو هر چي زودتر بهم برگردونه و ی ارزوی دگه هم اينکه ازخدا میخوام منو به خواسته هام برسونه...

نه باورم نمیشه که تو منو از یاد ببری

تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری

چشمای خشک شد به در

حالا کی بی وفا تره ، بالو پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره

ببخش اگه قسمت نشد توی چشات نگاه کنم

یا سر روی شونت بزارم یا اسمه تو رو صدا کنم

تو هم منو بزار برو ، اما بدون رسمش نبود

جز تو آخه کیو دارم دلیل رفتنت چی بود

اون که نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده

خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده

تو اين تولد امسال انتظار داشتم خيلی ها يادشون باشه ، خيلی های ديگه بهم تبريک می گفتن که خوب نشد ... بازم طبق معمول بی خيال .....واقعا" خوب سال  بدی رو گذروندم حتی تا آخرين لحظاتش

 

نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 13:2 توسط سودابه|

 

سلام به دوستای گلم خوبین؟

من اومدم وب سایتمو ادامه بدم آخه میخواستم آپلود نکنم ولی  به خاطره عید میخوام اپلود کنم

عید رو پیشاپیش به شما وعزیزانتون تبریک میگم و واستون آرزوی خوشبختی میکنم اول سال واسم دعا  کنید که خدا شنواییمو بهم برگردونه ممنونتون میشم منم شما رو دعاتون میکنم.... 

وقتی آدم دلش میگیره چیکار میکنه؟

برام دعا کنید سال 90 سال خوبی داشته باشم هرچی که از خدا میخوام بهم بده..

سال1389داره تموم میشه،یادتون باشه زندگی کوتاهه،صادقانه عاشق باشین،بدون کنترل بخندین وهیچ وقت ازچیزی که باعث خندتون میشه متاسف نباشین،اینوبه کسانی که دوستشون دارین و نمیخواین درسال1390ازدستشون بدین بفرستین. بهارتون مبارک

برو برو بادبادک

بگو به اون نازنازک

عید گل و شاپرک

جلو جلو مبارک

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 19:26 توسط سودابه|

 

سلام به همه دوستهاي خوشگلم خوبي؟

هشتم مهر هر سال برابر سی ام سپتامبر، «روز جهانی ناشنوایان» نام گذاری شده است.


روز ناشنوایان مبارک

دوست های قدیمی عزيز!!!

8مهر چه روزيست ؟روز ناشنوایان.اما شما من را فراموش كرديد. به خاطر اين همه  دوستي من و شما رهایم كرديد همه ی شنوايان برای این که ناشنوا بودن را خيلي خوب  و بهتر بشناسند .همه ی افراد شنوا نيز ناشنوايان را بسیار دوست دارند. ما به زبان هاي اشاره صحبت مي كنيم همه دوست دارند زبان اشاره ناشنوايان را ياد بگيرند و شما به همه گفته اید من نمیتوانم با سودابه همدردی کنم. آنها چه ميگويند من وقتي اين حرف را بشنوم غصه میخورم  همه حرفهايم را مي فهمند شما و همه ی هم وبلاگی هاي عزيز هم مي دانيد كه من چطوري شنواييم را از دست دادم البته من مادر زاد ناشنوا نبودم ....

دوست خوبم

دوست من! من در مدرسه ویژه ناشنوایان درس می خواندم که آنجا تمام معلم ها با زبان مخصوص با ما حرف می زنند. اما دبيرستانم را در مدرسه اي عادي گذراندم وهم همينطور دانشگاه،وحالا سركار رفتم و شاغل شدم و باهمكارانم  صحبت کردم و تمامی حرف های من را متوجه میشوند.دوست خوبم! من با زبان مخصوص، به زبان علامت ها یا اشاره حرف می زنم. من و دوستان ناشنوایم، از روی تکان خوردن لب های دیگران متوجه میشویم که آنها چه می گویند. برای همین، اگر می خواهی با من صحبت کنی، لطفاً واژه ها را خیلی آرام و شمرده ادا کن، تا من حرف های تو را از روی تکان خوردن لب هایت بفهمم

خدای مهربانم!

من بنده تو هستم، همان که به خواست و مصلحت تو، از یکی از حواس خود، حس شنوایی محروم است. بار الها! این بنده ناچیز، تو را به خاطر همه آنچه از نعمت ها که در اختیار او قرار داده ای و آنچه به مصلحت قرار نداده ای سپاس می گوید؛ چرا که تو قادر مطلقی.

پدر، مادر!

من فرزند شما هستم، همان که از نعمت شنوایی محروم هست. خب، چه می شه کرد، خواست خدا بود که این طور باشم. شما فکر می کردید که دیگر نمی توانم زندگی کنم، ولی دیدید که چگونه برپا ایستادم و با مشکلات جنگیدم. پس خواهش می کنم میان من و دیگر خواهران و برادرانم فرق نگذارید؛ چون اکنون من دیگر از جامعه عقب نیستم. خواهش می کنم محبت خود را از من دریغ مي دارید؛ زیرا من بیشتر از دیگر فرزندانتان به شما نیاز دارم.

دوستهاي خوشگلم كادو يادت نره

راستي دوستهاي گلم بريد ادامه مطلب اين شعر سرود ناشنوايان هست


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 8:51 توسط سودابه|

چه غريب بمانده اي دل , نه غمي نه غمگساري

نه به انتظار ياري نه , زيار انتظاري

غم خود به كوه بگويم , بگريزيد وبريزد

كه دگر بدين گراني , نتوان خريد باري

چرا به من نگفتي كه ميخواي بري وازدنيا رفتي چرا با من خداحافظي نكردي چرا به من بوسه نزدی اي خدا چرا همه باهم میميريم خاك میشيم اون دنيادوباره متولدمیشيم؟بابابزرگ چرا رفتي تاروزقيامت نبينمت دلم برات تنگ شده. هرروز می ديدمت وكلي خوشحال بودم ازخنده هات خوشم ميومد بابابزرگ توروخدا نرو. نرو بيا بامن حرف بزن ازديدنت ميخندم وخوشحال ميشم بابابزرگ يادته هميشه به من می گفتي دكتر شو و من رو عمل كن تا خوب بشم آخه بابابزرگ من تجربي نيستم بهت قول ميدم به خاطرتو تادكترا بخونم ودكتربشم اونوقت خوشحال می شي بابابزرگ چرا رفتي كاش از چشماي  آبيت رنگ آبي رو ميگرفتمت چشمات خوشگله فداي چشمات بشم وهم گوشت سالم. ميگرفتمت بابابزرگ اگه من مردم ،ميخوام توقبرستون بغلت كنم وباهم بخوابيم بابابزرگ هروقت میومدی خونمون كت وشلوار ميبوشيدی خوش لباس ميشدی خوشم میومد بابابزرگ هميشه به من ميگفتي به دكتر قدمي ايميل بزن من بخاطر تو زدم بابابزرگ من اومدم خونتون مريض بودي گفتي دارم ميميرم خودت هم گريه كردي ما همه باهم گريه كرديم گفتي گريه نكنین چرا گريه ميكنين بابابزرگ چرا گريه نكنم دل كه سوخت اشك سرازير ميشه خودت گريه كرده بودي بابابزرگ آقادكترقدمي براي من كاربيداكرده حالا تو رفتي بابابزرگ داداشم قبلا ميخواست ازدواج كنه حالا رفتي ازدواج هم کنسل شد عروسي فاميلامون هم کنسل شد بابابزرگ كاش بودي تو عروسي نوه هات ميرقصيدي خيلي قشنگ ميرقصيدی وميخنديدی خوشم میومد بابابزرگ چرا رفتي چرا با من خداحافظ نكردي بابابزرگ اشكامو ديدي بيا چشماي نازمو پاك كن بابابزرك 3بار حج عمره رفتي 1بار كربلا و1بارسوريه رفتي دوباره مكه ثبت نام كردي حالا پس چرا رفتي؟من كه ميدونم میری بهشت پيش خدا سلام منو بهش برسون بابابزرگ خانمت تنهاست تورفتي بابام اونجا زندگي ميكنه بابابزرگ يادته گذشته هام هميشه باتو تفريح كرديم رامسر يا ييلاق يا دريا خانمتو بوس ميكردي همه نوه هات وبچه هات خنديدن توهم خنديدي فيلم گرفتيم خيلي جالب بود_بابابزرگ چرا رفتي بابابزرگ همیشه خونه ما میومدی من برات غذا درست می کردم خیلی هم خوشمزه بود به همه  تعریفشو می کردی و میگفتی سودابه غذارو خیلی خوشمزه درست میکنه من فدای تو بشم بابابزرگ موقعی که امتحان داشتم بهم هی می گفتی 20 گرفتی می گفتم بله 20 گرفتم منو بوس می کردی بمیرم برات

بابابزرگ چرا ازاين دنيا رفتي گريه كردم چرا گريه منودرمياري همه بچه هات و نوه هات زار زار گريه كردن ناراحت شدي بيا اينجا چشمات بازكن چرا رفتي تومردي داشتند غسلت ميدادند من توروبوسيدم همه جاتو ، هميشه به يادمن باش تاروزقيامت تورو نبينم خيلي به بچه هات كمك كردي خيلي دوستشون داري_من لباتو ديدم سفيد بود پنبه تودهنت بود چرا بابابزرگ رفتي نرو بيا بيا بيا پيش من بمون من هميشه می گفتم ميخوام بميرم تو رفتي كاش باهم مي رفتيم توي بهشت باهم بازي ميكرديم حالا تنهايي_بابابزرگ توزمين خيلي داري. شاليزار چاي و... حالابچه هات دعوا و برخورد ميشه ها يادته بابابزرگ اون موقع من اومدم مزرعه تون بهت گفته بودم اون زمين مزرعه بزرگه بده به من گفتي چشم همه باهم خنديديم يادته جالب بود چرا رفتي نرو خسته شدم گريه كردم خداحافظ بابابزرگ جونم بيا جلو بوست كنم بابابزرك خيلي دوستت دارم خيلي_ بابابزرگ به خدا من خيلي دوستت دارم فهميدم چقدر دوستم داري بيا بغلم هيچكس ازمن بيزارنشده من اومدم پيشت گفتم بابابزرگ من اومدم صدامو نشنيدي وقتي رفتي ديدي خودمو صورتمو زدم ديدي قيافه ام زخمه خودم به خاطرتو صورتمو محكم زدم اينقدرباباموبغل كردم اونم همينطور اشكامو باك ميكنه _هرگز خاطرات به يادماندني گذشته تورو فراموش نخواهم كرد گاهي به هواي توميخندم به يادتو

بابابزرگ نرووووووو

فدای چشمات

خدا روحتو شاد وخندان كنه

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 16:29 توسط سودابه|

سلام به همه دوستهای خوبم چه خبر؟

من امتحانم تموم شده دیگه دانشگاه درسمو تموم شده ترم آخرم... دارم یه چیزی بنویسم برای دوستانم عزیز، دلم برای همه دوستانم عزیز تنگ شده بیا گلکم به من سر بزن دلم وا میشه.از22خرداد تا الان خیلی زیاد گریه کردم دلم شکسته دل شکسه اشک سرازیر میشه.

به نام آنکه همه را عاشق کرد اما... خودش عاشق نشد.

دل نوشته هایی از خودم:

از خودم که لحظه لحظه ی زندگیم پر از خاطرات خوب و بد و به یاد ماندنی بود

دل نوشته ای که الان میخوام بنویسم جز غم چیزی نیست جزاینکه بخوام اشک چشمای خودموجاری کنم چیزی نیست آره درست نیست تنها چیزی که از خودم براتون به یادگار میزارم بخواد اشک چشمای قشنگتون رو جاری کنه منو ببخشید ولی چاره ای نیست چون برام سخته وارد هر مقطعی که میشم بخوام دوستامو به فراموشی بسپارم برام سخت بود روز آخر مدرسه و دانشگاه بشینم زار بزنم و بگم این مقطع هم گذشت و گذشت و رفتند دوستایی که چند سال باهم بودیم هم میخوان از کنارم بگذرند و بعد اون همه چیز به فراموشی سپرده بشه برام سخته بعد اتمام درسهام و گرفتن مدرک جدید و بالاتر از مدرک قبلی بشینم خاطرات این چند وقت رو مرور کنم و شونه ای و کسی  نباشه که بگیرمش توی بغلم و زار زار گریه کنم و بگم چه دورانی بود.....

آره من همیشه بعد اتمام هر مقطع میشینم خاطرات خودمو مرور میکنم و ناخودآگاه اشک از چشام جاری میشه و روی گونه هام سور میخورند و راه میرند همانطور که شما از روزها و خاطراتی که باهاتون داشتم سور خوردید و رفتید وای که از سرنوشت و طبیعت نامرد چقدر بی زارم که هر بار چیز و کس عزیزتر ازم میگیره تا من ضربه ای بدتر از ضربه ی قبلی بخورم عزیزم همه چیز سر نوشت همینه و من امیدوارم این بار دوستای من کنارم بمونند و همیشه با هم وارد مقطع جدید بشیم اگه میخوایند برید ازهمین حالا که خاطراتی براتون نوشتم و میخونید برید وبرید و مثل همیشه همه چیزو برای همیشه به فراموشی بسپارید و رد بشین....

ولی اگه میخواین بمونید وقتی که میخواین وارد مقطع کارشناسی بشین همدیگرو خبر کنید که باهم بیایم.بعد خوندن این خاطراتم منو خبر کنید حالا از هرراهی که شد.

وای که چه خاطراتی در این 2 سال باهاتون داشتم 2 سالی که برابر بود با 4 ترم 4ترمی جز سختی های هر ترم مخصوصا ترم آخر که واقعا به یاد ماندنی بود از اون کلاسها و مزه ها وخیلی چیزهای دیگه که هرگز از صحنه و خاطرات زندگی من محو نخواهد شد که نمیتونم روی ورق بیارم تا همه متوجه ما بشند

من آخرین روز این چند برگ خاطرات رو بهتون دادم که هرگز خاطراتی که این چند وقت باهم داشتیم از یادتون نره وقتی این نوشته هامو میبینید و میخونید به یاد خاطراتی بیفتید که با هم داشتیم مگر اینکه بعد خوندنش مچاله اش کنید بندازینش توی سطل زباله خونتون یا با یه کبریت روشن کنید بزارید زیرش تا توی آتیش کبریت روشن و بی احساس و بی عاطفه گی خودتون بسوزه.

نمیدونم دیگه براتون چی بنویسم یا چه خاطراتی رو بهتون یاد آوری کنم فقط اینو خوب میدونم هیچ چیز این دنیا ارزش دل بستن نداره

یه نصیحتی از من به یادگار داشته باشید همه چیز و همه کس رو دوست داشته باشید  ولی به کسی و چیزی وابسته نشین و دل نبندید.

ممنون ازهمتون بهم سر زدین اگه من بهتون سر نزدم منو ببخش آخه سرم خیلی شلوغ بود خیلی دوستت دارممنظورم دخترا

گلم به من قول بده شاید من دیگه نیستم مواظب خودتون باشید...

خدایا تو خیلی بزرگی به دادم برس.

نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 14:52 توسط سودابه|

 

چقدر ثانیه ها نامردند

      گفته بودند که بر میگردند        

             آه از این ثانیه های بی رحم به چه سرعت طرف عقربه ها میگردند         

                   ثانیه ها گام هایم خسته است دل به دنبال رفقیقان رفته است

تازه در جمع عزیزان شاد بود        

                        لانه اش در بوستان آزاد بود

                                    شاد بود اما زمان کوتاه بود      

                                                    پیرچنگی وداع در راه بود   

 از گلستان صفابویی نبرد            

               در مصاعف عاطفه گویی نبرد         

                                گشت این دل در جهان خیری ندید           

                                               عاکف می خانه شد دیری ندید          

  ثانیه ها لحظه ای آرام تر         

                اشک چشمم را ببین باران تر       

                            لحظه ای فرصت بده باد دستان                    

                                                 باشد اما این زمان تا آسمان           

سنگ تیپا خورده اما نشکنم          

                       گر بگویی نه همانجا بشکنم            

                                 ثانیه من را شکستی بی صدا           

                                                   دوستانم الوداع و الوداع  

   

سلام به همه ی دوستای  نازنینم؟؟؟

امیدوارم که این شعر خوشتون بیاد ولذت ببرین...

راستی من این روزها حالم خوبه و خوشحالم دیگه مثل قبل ناراحت نیستم...

هنوزم تنها هستم زندگی من همینه

بهترین دوستهام تینا و مهسا از کرج و مهسا (همونه منو عشقم) هرسه تا رو واقعا دوست دارم اینا با من همدردی میکنن ودلمون رو نمیشکنه... فداشون بشم الهی


هر دل سنگی یه روزی میشه تنگ / چه کنم من که دلم تنگه همیشه

راستی من دیگه نمیتونم بیام وبلاگم رو آپ میکنم آخه نزدیک امتحانهاست ومن میرم سر درسهام

از22خرداد امتحانم شروع میشه تا 6تیر امیدوارم که امتحانمو خوب بدم شماها هم برام دعا کنید ممنون میشم اونم خیلی ....

دانشجویان عزیزم درستو بخونین انشاالله همه درسهاتون رو با موفقیت رو بگذرونید...

من الان تهرانم چند روز دیگه میام شمال!!!!

عسلم مواظب خودتون باشید همتونو دوست دارم منظورم  دخترها هستش نه پسره خودتونو لوس نکنید،به پسرها نمیگم دوستت دارم اما به همه میگم مواظب خودتون باشید به قول «تنها بهانه زندگی من»

سودابه دختری مهربون و ناز ودلش پاک

نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 10:43 توسط سودابه|

سلام به دوست های گلم خوبین؟چه خبر؟

من میدونم کسانی که به وبلاگ من میاند با وفاترند ولی این دنیا خیلی بی وفا داره چاره ای نیست ولی شما ها با معرفتین...

این وبلاگ غمیگین رو مینویسم تا دلم  وا بشه ودارم گریه میکنم آرامش چقدرخوبه ها..!!!

من حدود 1ماه گریه میکردم و غصه ام داشت ادامه پیدا میکرد هی اشکامو پاک میکردم بخدا خسته ام نمیتونم دیگه نمیتونم شاد باشم دلم شکسته...هیچکس نمیتونه یه کاری کنه حتی دلمو وا کنم من میخوام فکر من باز بشه ولی درحال حاضر باز نشد چه جوری باز بشه؟؟؟هی ناراحتی پیش میاد...

من همیشه شبه موقع خواب یواشکی گریه میکردم گمونم خواهر کوچکم فهمید ولی چیزی نگفت....!!!!!

خواهر بزرگم(سمیه جون) ازتهران اومد اینجا،اون  تهران زندگی میکنه وقتی اومد شمال.ومن خودموآروم میکردم تاکسی نفهمه ولی ناراحت بودم  یک روزی میخندم و یک روز گریه میکنم خسته ام من بیشتر اوقات ساکتم هیچ حرفی ندارم هیچ چیزی برای خندیدن ندارم فقط گریه میکنم قبلا اینجوری نبودم همیشه لبخند میزدم انگار چیزیه و من گریه میکنم قلبم شکسته شد دوماد جونم(آقاشهرام) از دیدن من ناراحت میشد ومیخواست بدونه چی شده و من نمیخوام همین اتفاق موضوع به اونا بگم الان اشکام جلوی چشمامو گرفته میدونی چیه این دنیا خیلی سخته خیلی سخته چطور میتونم آرومم شم؟؟؟؟دلم وا بشه...؟؟؟؟

دلم گرفته از دنیا باهمه ی تنهایی ها دل خوشیم

ای کاش ای کاش من ناشنوا نبودم همه چیزی برای رسیدن همه رو فراهم میکردم.چقدر زود اشکم در میاد همه میدونن...

چرا ناشنوا شدم؟؟؟؟ تازه به این موضوع رسیدم

خدایا چرا؟؟؟چرا خدایا؟؟؟بازم دارم ناشکری میکنم...

اشتباه کردم سگ رو زدم الان به یاد گذشته هستم یادم میاد هیچوقت گذشته رو فراموش نمیکنم وبایاد گذشته میخندم وهم گریه میکنم.چرا سگ رو زدم؟چرا باهاش بازی کردم؟ کنارش اومدم ودویدم اونطرف خونه مامانبزرگم.ایکاش من ناشنوا نبودم مثل شماها میشدم.



کاش ما هنوز بچه بودیم

و

فکرو خیال نمیکردیم

با بچه های کوچولو بازی میکردیم

و

میخندیدم

من از دیدن بچه های کوچولو لذت میبرم

بایاد گذشته با بچه های کوچولوبازی میکنم

قایم باشک وخاله بازی و اسباب بازی و...

ولی بچه های کوچولو نمیدونند عشق ورزیدن یعنی چه؟؟؟

؟

من تاوقتی به موضوعات ناراحت کننده فکرکنم ومی بینم وضعیت همینه وحتی بدتر هم میشه و من چه ناراحتی هایی که بخاطر ناشنوا بودنم کشیدم...شماها هم شادم نمیکنین....

چرا ناشنوا شدم؟چرا سرنوشت من با ناشنوایی داره میگذره؟چرای خدا؟

حالا نوشتنم خیلی از غصه هام رو نوشتم اگه ناراحتتون کردم منو ببخشد.میخوام دلم آروم بشه وبلاگمو خوشدل بنویسم خوشحال مینویسم تا شما بخندید ولی ببخشید اینبار بد بود

سودابه دختری مهربون که همه اونو دوستش دارند و علاقه مندش شدند...

گلم مواظب خودتان باشید مرسی ازهمتون بهم سر زدین!

نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 19:1 توسط سودابه|

سلام به گل ناز خوبی؟

من وبلاگمو آپ کردم اما دلم آروم نشده بازم همیشه گریه کردم من برای خودم گریه میکنم نمیخوام بهت توضیح بدم که چی شده ناراحت هم داره وهم گریه واسه من بود من اومدم وبلاگم آپ کنم سیمین به من گفت کار بدی میکنی که میخوای آپ نکنی من بخاطر اون اومدم وبلاگم آپ کردم بهم دستور داد. بهش گفتم باشه آپ میکنم حرفشو گوش دادم همیشه به حرف همه گوش میدهم ....از شما خواهشی دارم که اذیتم نکنید وگرنه اونوقت دلم میگیره مجبور میشم بازم دلگیر بشم من اینو دوست ندارم شماها همیشه شادم کنید همیشه گریه کردم....


ببین سودابه چقدر تنهاست و دلش رو شکست

یکی از خانواده ام بهم گفت دوست ندارم ناراحتی و گریه کنی تورو ببینم انگار اونا فهمیدن که من بخاطر گوشم گریه میکنم

سودابه دختری ناراحت،هنوز هم ناراحته،دلش باز نشده!

 

اینم تقدیم به همه دوستای گلم(واسه دختران همکلاس دوران دانشجویان) واقعا بهترین دوست منه تو قلبم یک دنیا جا داره....واقعا دوستشون دارم به همین اندازه یک دنیا

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی

دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

دوستت دارم چون دوستت دارم…

 

سودابه دختری مهربون و ناز و خوشگل!

 

نفسم را گرفته اند.

خسته ام!

برای مردن آماده شدم.

برای مردن آماده شدید؟

 میخوام از این دنیا برم دیگه خلاص بشم

حتما برام دعا کنید ممنون میشم

مواظب خودتان باشید گلم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:55 توسط سودابه|

سلام به دوستای مهربون خوبی؟گلم

من فکرمیکنم شما این روزها خیلی خوشحالید مشکل ندارید امیدوارم که همیشه شاد و خرم باشید... ولی من نمیتونم خوشحال باشم ..کاش این دنیام زودتر تموم شه...

سودابه دختری ناراحت، کسی دلش رو شکسته وباعث شد گریه کنه.

راستی گلم من دیگه به وبلاگم نمیام دیگه نمیتونم آپ کنم ...اگه دوست داشتید میتونید به وبلاگم سر بزنید دلم تنگه من نمیتونم وبلاگمو ادامه بدم تاشما از وبلاگم خوشتون بیاد من هرشب میومدم به وبلاگم اگه شما سر میزدید همین روز نظر دادید به نظرتون جواب میدادم...

اگه میخوای بدونی چی شده که من ناراحتم از من بپرس بهت میگم گلم نمیدونم چیکارکنم دلم شکسته کسی نمیتونه از دلم دربیاره...شما هم نمیتونید....

20سال هست تنها بودم کسی دلمو نشکسته بود ولی الان.....

اگه دلم آروم بشه به وبلاگم سر میزنم و وبلاگمو آپ کنم تا شمارو خوشحال کنم

راستی یه چیزی: (لطفا ازمن ناراحت نشید.) کسانی که به وبلاگم اومده بودند...

چرا شمارتونو توی وبلاگم توی نظر خصوصی گذاشتید؟؟؟؟ هدفتون از شماره دادن به دخترا چیه؟؟؟ فکر میکنی که من میخوام باهات دوست بشم من قصد دوست شدن باکسی رو ندارم چون دوست ندارم کسی دل من رو بشکونه من دیگه نمیخوام که یک دوست داشته باشم میخوام تنها باشم...

سودابه دختری تنها انگار این یک دنیا تنها هستش...

چرا میخوای باکسی دوست بشید؟ چرا دوست دارید دل کسی رو بشکنید؟؟؟ الان خیلی ناراحتم چاره ای جز گریه کردن ندارم اینکار درست نیست دل کسی رو نشکن البته این نظر منه

لطفا شماره دادن و غیبت ممنوع می باشد!!!!!  

راستی من خواهرهام وبرادرم خیلی زیاد دوستشون دارم همیشه هی بهشون میگم دوستت دارم البته خوشحال شدند هی بوسش میکنم واقعا دوستش دارم...

الان داشتم اینو مینوشتم اشکام ریخته

عزیزان مواظب خودتون باشید.

خدانگه دار.

سودابه دختری مهربون که خدا دوستش داره

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:28 توسط سودابه|

سلام بچه ها جاودانه باشید خوبی؟

خواب دیدم اونم شیرین،در خواب یا بهتر بگم در رویاهم انگار این خوابی که میخوام تعریف کنم واقعی بود وآدم هی آن جدی باهم صحبت میکردند.

چندروز بود که شب و روزم گریه شده بود ودر فکر گوش وخوب کردنش بودم و از خدا تنها مونس ام بود از او خواهش تمنا میکردم اشکام خیلی می ریخت و آروم سرازیر می شد،(توخواب هم گریه میکردم)به حرف هیچکی گوش نمیکردم وفقط در درونم داد و فریاد می شنیدم و فریاد زدم که<< چرا ناشنوا شدم؟؟؟؟؟>>

اصلا میدونی چیه؟ اشتباه کردم که دست به سگ زدم… که خلاصه خواب دیدم که همراه با صدای کامیون و آدم وبوق و… بود که برای اولین بار صداهاشونو شنیدم و چقدر ابتداش باصداهای خشمگینانه رو به رو شدم سرم شروع به گیج شدند کرد،هی صدای بوق ، بوق زدن ماشینها میشنیدم و باعصبانیت دادی بلند کشیدم که متوجه باز شدن گوشم شدم و بلند گفتم بابا ، مامان ، سعیده و… همه صداهامو شنیدن و میگفتن خدای من،باورم نمیشه کلی اشکاشون ریخت پدرم خیلی گریه میکرد و هم مامانم تو بغلم بود منم خیلی زیاد گریه میکردم گمونم اشک شوق بود.(توخواب هم گریه میکردم )از خدا تشکر کردم و توخونمون مهمونی گرفتیم وهمه با تعجب منو نگاه میگردند و خدا را سپاس کردند و وقتی مهمونا باهم حرف میزدند من هم باورم نمیشد که دارم به حرفشون گوش میدم.البته خوشحال شدم دلم آروم شده بود دلم شادتر شد اما در چشمام اشک جمع شده بود چون 18 سال هست کر بودم به دوست گلم سیمین زنگ زدم جوابمو نداد فکر میکرد دارم تک طولانی می زنم و نمیدونست که من شنواییمو به دست آوردم و بعد بهش اس ام اس دادم و گفتم زنگ میزنم جواب بده ،زنگ زدم و حرف زدم گفت: تو کی هستی؟ ومن با گریه گفتم من سودابه ام خدا خوبم کرد سیمین خداروتشکر کرد اشکش ریخت(خلاصه تو خواب همینجوری در حال گریه کردن بودم)و اشکم رو دست ریخت و بیدار شدم با خودم گفتم أه أه کاش واقعی بود این همه تدارکات و خوشحالی،باورم نمیشه همه تو خواب بود اصلا شاید امسال خدا خوبم کنه.و بعد گفتم آخه چقدر من بد شانسم ...انشالله امسال خوب بشم و بتونم مثل شماها حرف بزنم به امید آن روز...

من یک بار خواب دیدم کربلا رفتم تو خواب هم یه عالمه اشکم در اومد چون کربلا همه خراب شدند کاش ما هم رفتیم کربلا...

راستی در آخر اینو بگم که این روزا با بچه ها و بستگانها حرف میزنم یک جور دیگه به صورت من نگاه میکنند آخه قبلا اینجوری نبود و زیاد به سوالهای من خوب جواب نمیدادند...بازم خدارو شکر میکنم آخه یکنفر به من گفت قبلا که میخواستی حرف بزنی خوب صحبت نمیکردی اما الان بهتر شدی و من خیلی خییلی خوشحال شدم و بهترین حرفی بود که می تونست منو خوشحال کنه

راستی یکبار استادم به من گفت بامن صحبت کن من هم باهاش راحت صحبت کردم و زیاد به حرفم متوجه شد همون استاد خانم امین طینت جونی جونیم با من خوب میکنه...

از خدا ممنون میشم که امسال بتونم شنواییمو به دست بیارم و مثل مردم عادی و شنوا صحبت کنم

راستی ازت تشکر میکنم که برام دعا کردی و حالا یه کم بهتر از روزهای قبل شدم من هم حتما برات دعا میکنم تا اگه مشکلی داری بر طرف بشه اما امیدوارم که مشکلی نداشته باشی.

راستی یکی بهم گفت دعا کن کارم بگیره من هی براش دعا کردم و هم به زیارت گرماخانی رفتم اونجا هرچی تا حالا دعا کردم بر آورده شده و من یک بار روی کاغذ نوشتم و در زیارتگاه انداختم که امیدوارم اون یه کاری براش پیش بیاد و به زودی کار ثابت پیدا کرد و اون خوشحال شد و اعتماد آن به این زیارتگاه بیشتر شده و من خوشحال شدم.

گلم مواظب خودت باش

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:2 توسط سودابه|

سلام به همه دوستهای گلم اوضاع احوال رو به راهه؟

راستی در آخر اینو بگم امیدوارم که بخندی البته من و دوستام کلی می خندیم خیلی جالب بود خیلی هم جالب بود...

یه دختره تازه ای ازدواج کرده خیلی هم خوشحال بود آرزو داشت ازدواج کنه دختره داشت از دم در کلاس میومد که باصدای بلند گفت: من ازدواج کردم......فکرکنم انتظار نداشت شوهر پیدا کنه همه توی کلاس ما شنیدند کلی خنده کردند ومسخره اش کردند ماهم خندیدیم پسرها هم درباره اون فکر بد کردند خیلی جالب بود اما من تعجب کردم از حرفاش..واقعا با خودم گفتم خجالت بکش اما پسرها براش خندیدند...حالا واقعا شوهرکردن اینقدر خوشحالی داره...

راستی دلم برای همه دوران مدرسه تنگ شده تاحالا دوستهای گلمو ندیدمش خیلی دلم تنگشم

گفتم اگه خسته شدی بهم بگو تنهام نذار
شاید منم حقی دارم پا روی عشقمون نذار
به من بگو اگه میخوای یه مدتی نبینمت
شاید یکم کم بیاری خودت بگی تنهام نذار
باشه منم میرم....تا نگی دلگیرم...بدون تو میرم...بدون میمیرم
ببخش اگه خسته شدی از بودن کنار من
شاید دیگه نبینمت خدافظی کن گل من
خودت بهم گفتی برو ، منتظر دلم نباش
گفته بودی زیادی بود نگاه من به اون چشاش
هرکی دلی رو بشکنه خودش میدونه و خداش
چرا میگی قسمت نبود ؟ نمک رو زخم من نپاش

بهترین دوستای دوران دانشگام که من خیلی دوستشون دارم

سیمین پورعلی - تینا قلی نژاد-آزاده نیکخواه - سوگند مقدم - نکیسا شکوفه - مهسا جواد زاده - مونا زاد حسینی – ناهید اسدپور- حدیثه – مژده - سمانه رنجبر- فتانه صبح زاهدی –سعیده پورحسن – عاطفه زاهد نژاد – محدثه ناصری نژاد – مائده -ساناز جهانگیر- چندنفرهم هستن که اسمشون یادم نیست که از دیدنشون خوشحال میشم

از همه کسانی که به وبلاگم سر میزنید ممنونم مخصوصا بچه های دانشگاه

ای کاش..... 

ای کاش همیشه در کنارم باشی

مرحمی،بر زخم دلم باشی

ای کاش با شروعی عاشقانه

در کنارم باشی ای خوب شادمانه

ای کاش بیایی ،نور عینم،عشق من

با تو باشد تا همیشه ،قلب من

من تو را می خواهم از معبود خود

تا شود جانم فدای عشق تو

راستی من اسم وبلاگم رو عوض کردم چون یک نفروبلاگی هم اسم وبلاگ من ساخت واسه اینکه از من سوال کرد جوابشو ندادم گفت چرا جوابمو نمیدی اگه جواب ندی یه وبلاگ هم نام وبلاگ خودت می سازم و به وبلاگت جواب می دم واسه همین عوضش کردم امیدوارم که فکر دیگه ای نکنید... بردیا همه ی زندگی منو میدونه و از من سوال میکنه جوابشو نمیدم کارخوبی کردم نه؟؟؟؟؟؟راستی اسم وبلاگ قبلی سیمین بهم گفت بزار همون کلبه آرزوهای کوچک من.

نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 12:52 توسط سودابه|

خیلی برای کوروش متاسفم

سلام.....

من دارم این مطلب رو توی وبلاگم مینویسم برای کوروش بد دهن که جامعه به داشتن این چنین آدمی شرم میکنه مشکل این جور آدمها ادب خانوادگیه حتما یا حیوونه یا توی طویله بزرگ شده من نیاز به دلسوزی آدمهایی مثل تو ندارم بهتره بری واسه ی خودت دل بسوزونی که اصلا ادب نداری برات متاسفم که فهم شعور نداری برو بمیر خاک تو سرت بریزم با این ادب و فهم شعورت.میشینی پشت سیستم و با اسمهای مختلف چه دختر یا پسر برام نظرمیدی وبلاگ من نیازی به نظر آدم عوضی و کثیفی مثل تو نداره خودم تشخیص میدم که وبلاگمو باید حذف کنم یا نه به تو و امثالهای مثل تو و گنده تر از تو هیچ ربطی نداره.  

آقای بی شخصیت به تو چه من چه طوری هستم به تو ربطی نداره....

اگه خوب و بد رو تشخیص میدی برو خودتو اصلاح کن با اون ادبت

آدمهای مثل تو بی پدر مادرند گفتم که یا خودت ادب نداری یا مشکلت ادب خانوادگیه که نفهم تر از خودشون وارد جامعه کردند برات متاسفم واقعا که....

زهرا و حبیب و داریوش و مانی و کوروش همه تون یکی هستید که همون آقای بی شخصیته که اسمشم کوروشه من این کارا رو کهنه کردم برو خودتو اسکل کن.

در مورد اون جفت شدن هم برو با یکی مثل خودت جفت شو خودت خواهر و مادر نداری چشات دنبال این و اونه

یا اینکه خواهر مادر خودت هم مثل خودت دنبال جفت میگردند

 آدمهایی مثل تو غیرت ندارن بی غیرت کثیف الکی مثل خر و گاو دهنتو باز نکن بخوام دهنمو باز کنم حرفایی بهت میزنم که شب خوابت نگیره بشینی مثل خر عرعر کنی بی شخصیت کثیف دیگه به وبلاگ من نمیای من نیاز به نظر آدم بیشعوری مثل تو ندارم  گم شو برو ازت بدم میااااااااادددددددددددد بی شخصیتتتتتتتت

 ===================================================

بعداز دعوا

پ. ن : چرا همه با هم دعوا میکنید؟ هان

بخاطرمن آره؟؟؟

هدفتون از فحش دادن چیه؟لطفا فحش دادن رو ترک کنید

من چیکارکنم؟؟؟؟؟

این همه ناشکری برای چیه؟؟؟؟

خاطراتمو زیبا مینویسم تا شما خوشتون بیاد.نه اینکه با هم بجنگید و فحش بدید این کارا چیه از خودتون خجالت بکشید؟؟؟؟

چرا اینکارو کردی؟

هان؟؟؟

چرا دارید اذیتم میکنیییییییییییییی؟؟؟؟؟

چرا دل منو شکوندی؟؟؟

من چندروزه خوشحال بودم ولی الان اشکام در اومد.

همه حرفای کوروش زده همشون نظرهاش پاک کردم برام مهم نبود

نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 0:36 توسط سودابه|

حوصله ندارم سلام کنم  إإإإإإإإ زشته باید سلام کنم... سلام بچه ها جاودانه باشید...خوبی؟چه خبر؟

دلم میخواد بنویسم اما دلم نمیخواد ناراحت بشوید..........چرا ناشنوا شدم؟ از خدا میخوام که شنواییمو به دست بیارم چرا نمیشه؟ چرا نمیشه؟ چرا نمیشه؟...اما تو چرا میشنوی؟پس چرا مثل من نشدی؟دلم میخواد مثل شماها باشم. میدونم دعا کردی اما نمیشه دیدی خدا نمیخواد خوب بشم، ناشکری نمیکنما. حالا کی خوب میشم؟ چرا از آینده خبر ندارم؟ای خدا چرا سرنوشتم اینطوری شد.چقدر سخته...کاش خدا آدمها رو اینجوری نمی آورد، کر و لال و کور و معلول و...دلم میخواد بشنوم من ناشنوابودن رو نمیخوام نمیتونم حرفای دلمو بزنم. ببینم چرا حرفامو و حرفهای کس دیگر رو میشنوی؟چرا من صداهاتونو نمیشنوم.من هروقت کسی رو ببینم حرف میزنه ناراحت میشم چون حرفهای هم رو میشنون چرا من حرفاشونو نشنوم و باهاشون بخندم...دوست دارم خبرهای خوب بشنوم.دوست دارم هرکسی باکس دیگری حرف می زنه به من هم بگه... واقعا خودتو بذار جای من دلت نمیشکنه.اما خدارو شکر میکنم که بهم تاحالا توضیح دادن خوشحالم...و حالا چرا سر نوشت من داره با ناشنوایی میگذره چرا پایان پذیر نیست (فکرکنم اگه در دعاهای روزانه ی شما من رو در گوشه ای از چشماتون قرار بدین ممنون میشم اونم خیییییییییییییییییلی )

سودابه دختری با محبت و دل پاکیه که همه ازش خوشش میاد و دوستشون دارند...

 

مواظب خودتان باشید گلم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 14:40 توسط سودابه|

سلام عسل های من خوبی؟

حالا ۲۱ساله شدم دیشب ۲۰ تا شمع فوت کردم ۲۱ ساله شدم ۲۰ سال گذشت دیشب روز تولدم روز خوبی بود خیلی خیلی خوش گذشت جاتون واقعا خالی بود.دیشب منو بابام رقصیدیم خیلی خیلی خوشحال شدم بابام رو بوسیدم وهمه رو بوسیدم همه خوشحال بودند ودست میزدند همه  بهم کادو دادند پول و کادو..چرا پول؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کلی خوشحال شدم بازم همه رو بوسیدم خندیدیم امیدوارم که همیشه لب همه شاد و خندون باشه

سودابه دختری ناز و مهربون و خوشگل!

ممنون از همه ی کسانی که توی وبلاگم بهم تبریک گفتید خیلی خوشحالم کردیا....ممنون

روز تولد شما هم تبریک میگم بهتون یادم میمونه.

عزیزان مواظب خودتان باشید همه ی کسانی که توی وبلاگم می آیند

نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 13:46 توسط سودابه|

سلام به دوستای مهربون!خوبی؟

میدونی امروز چه روزیه؟

نمیدونی؟چه روزیه؟(تویه وبلاگم نوشته بودم) یادت رفته!

امروز روز تولدمه،

بهم تبریک نمیگید..

من 20 فروردین ساعت 10:15 صبح خدا به این خوبی منو به این دنیا آورده تا زندگی کردن رو یاد بگیرم.

عجبا بازم بهم تبریک نمیگید سرحالم کن. بیشتر خوشحالم کن.

امشب جشن کوچولو میگیرم آخه دوست ندارم جشنم بزرگ باشه...امشب روز تولدم فقط عمه ودایی میاند خونه ما و بقیه ها ازما دورند واسه اینکه روز تولدمه.

اگه میای بهم بگو خلاصه در خدمتیم تشریف بیارین گلکم

سودابه دختری ناز...

اگه بهم تبریک گفتید خیلی خیلی خوشحال میشم تاحالا لبم لبخند ندیده بودم...

نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 10:3 توسط سودابه|

سلام

چرا دخترا گوشی تودستشه نمیدونی چرا؟؟؟؟؟؟ اگه نمیدونی من میگم اگه دختر ها گوشی تو دستشه مطمین باش دوس پسر داره که داره براش زنگ میزنه یا اس ام اس میده حالا حرفم درسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز میخواستم برم کافی نت.به استادم ایمیل بدم برا پروژه...یه پسره داشت برام چشمک زده پشیمونش کردم گفت ببخشید چیزی نگفتم و رفتم. امروز خیلی پسرها نگام کردن خجالت کشیدم اینقدر خوشگلم بسه بابا حالا بهتون بگم که خیلی خوشگل و بامزه هستم، البته تعریف از خودم نباشه. داری میخندی؟؟ بخند بخند راحت باش

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 16:8 توسط سودابه|

اول سلامی دوباره به دوستهای گلم خوبی؟

راستی اگه گوشمو عمل کنیم خوب بشم دیگه راحت میشم،هم میشنوم وهم حرف میزدم مثل شماها میشم....

بابا و مامانم  دلشون میخواد که من خوب بشم همش هی میگن عمل کنیم اما نشد فعلا معلوم نیست. چون من در حال درس خوندن هستم اگه برم برای جراحی باید چند ماه تهران بمونم بعد کلاسهام چی میشه برای همین فعلا نمیتونم کاری کنم تا درسم تموم شه وببینیم خدا چی میخواد...... فعلا که دارم درس میخونم حالا تا اون موقع خدا بزرگه... بیمارستان رسول اکرم تهران عملم میکنه... راستی یکی از دوستام عمل کرده الان خداروشکر به لطف خدا خوب شده اون هم آخر ماشین باباش رو فروخته وخرج عمل گوشش کرد.... مامانم به برادر شوهرخواهرم درباره جراحی گوشم پرسید که خوب میشم یا نه؟اونم دکتره ایکاش من دکتر میشدما ...گفت میشه عمل کرد خوب میشه البته میتونه صحبت کنه گفت: من یکی از دوستام میپرسم باهاشون صحبت میکنم تا دختر شما روعمل کنه. دکترها گفتند: هرکسی مادر زادی بود نمیشه عمل کرد خداروشکر من مادر زادی نبودم. سگ گازم گرفته و خیلی جای تاسف داره (حالا چی شد شنواییمو از دست داد داستانشو نوشتم بخونیش) ...خیلی دوس دارم هرچی زودتر که بتونم مثل شماها بشم که میتونید بشنوید وهم خوب حرف میزنید. من از عمل جراحی گوشم استرس دارم ای واااااااایییییییییییی چون حس میکنم اگه عملم کنه من میمیرم اگه مردم، خدا رحمتم کنه. یکی بهم گفت: عمل کردن چیزی نیست پیش مغز نیست فقط گوشه اما من میترسم دیگه که خطرناکه  بمیرم....هی به مامانم گفتم: برای من عمل کن خوب بشم الهی من قربونت بشم. ومامانم خندید وبهم گفت:بزار درست تموم شه به لطف خدا انشاا... عمل میشی مثل بقیه ها میشنوی و حرف میزنی.راستی هزینه عملم 24میلیون تومنه زیاد مگه نه؟؟؟ چاره ای نیست باید بدیم.

راستی من سمعک استفاده میکنم اما احتیاج نیست استفاده بکنم چون خوب نمیشه فقط صدا بیرون میاد نمیشنوم که چی میگن فقط صدارو میشنوم تشخیص نمیدم که چی میگن. لب خونی میکنم.

راستی یه سمعک اومده که اگه استفاده کنم میتونم با تلفن صحبت کنم بشنوم و حرف بزنم انشاالله اونو میخرم .

میخوام شما برام دعا کنید که روزی بشه هرچی سریع تر به اتاق عمل برم تا خوب بشم. البته من یه خورده بی انصافی کردم شما اگه دارین دعا میکنید فقط به من نه بلکه به بقیه ی ناشنوایان هم دعا کنید و من هم از دعاهاتون ممنون میشم ومن آرزومند آرزوهایتون هستم؟؟؟؟

سودابه دختری که خدا دوستش داره!

گلم مراقب خودتان باشید...

نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 23:26 توسط سودابه|

سلام علیکم بعد از قرنی!

همه هی میگن بچه کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودت قضاوت کن من بچه لاهیجانم همون شهر زیبا!!!!! تا حالا نیومدی دیگه...

خونمون هم لاهیجانه...

ازمن سوال کردی... دیگه همین دیگه جواب دادم هاااااان...

مگه چی میشه که کسی بچه کجا باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهم نیست که کسی بچه کجا باشه....

ممنون از همه تون بهم سر زدی

نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 12:2 توسط سودابه|

سلام گل های من خوبیییییییییییییییین؟خداروشکر من خوبه خوبم امیدوارم که شما هم خوب باشین...

عید داره میاد لحظه تحویل سال برام دعا کنید که خدا شنواییمو بهم برگردونه؟؟

تابستان رفت پاییز اومد همه برگ درختا ریخت پاییز رفت و زمستان با سرمای زیادش و برف های سفیدش اومد.زمستان داره میره و بهار داره میاد درخت ها سبز میشن وشکوفه میزنن.

کل سایت اینترنت عزیزان تبریک میگم عیدتون مبارک انشاالله امسال سال خوبی داشته باشی به امید خدا...

دانشجویان به شما هم تبریک میگم سال جدیدتون مبارک باد.

خواهرزاده جونم تبریک میگم انشاالله امسال همیشه شاد وخرم باشی.

همه عاشقان تبریک میگم سال نو مبارک انشاالله به زودی بهم برسین وخوشبخت بشین.

سودابه دختر تنها و خوشگل و ناز و مهربون ...سال 88 رفت خداحافظ سال 88....سال جدید 89 اومد سال 89 خوش اومدی سال 88 برام سال خوبی  بود هرجا میرفتم خیلی خیلی بهم خوش میگذشت خواهرهام هم با من میومدن و دخترعمه ام(مطهره) وهم بچه دختر داییم(الهام) بهم سر میزنن تنهام نمیزارن امیدوارم که بتونم با اونا به خوبی صحبت کنم...  انشالله امسال سال 89 با اینا بریم بیرون بگردیم وباهم خوش باشیم ... وهم وبلاگ عزیزان تشکر میکنم که بهم سر میزنین خدا خیلی مهربونه که سال 88 برام ساله خوبی بود هیچ مشکلی نداشتم اما تنهام خداروشکر که سال 88 هیچ اتفاقی نیوفتاد  و برای من پدر و مادر وخواهرهام وبرادرعزیزم بهترین های زندگی ام بودن.پدرومادر بزرگ عزیزم آرزوی میکنم که خدا بهشون عمر طولانی بده ...انشاالله امسال سال 89 برام جالب ترین و بهترین سال باشه.شماهم همینطور! قربان شما سودابه دختر تنها

 

عزیزان عیدتون مبارک

سال جدید مبارک

چقدر عیدی میگیری؟

کجاها مسافرت میری؟

بهت خوش گذشت؟

امیدوارم که بهتون خوش بگذره!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 11:20 توسط سودابه|

سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت خوبی گلم!

راستی یادت نره ها روز عید اول برام دعا کن ها که خدا شنواییمو بهم بر گردونه. ازت تشکر میکنم و خیلی خیلی خوشحال میشم.

همه فامیلام و دوستام روز عید اول برام دعا میکنند...

من اینو در آخر بگم من دختری هستم که از خدا به هیچ وجه ناشکری نکردم وخدا هم هر دعایی که کردم تا حالا هم مستجاب کرده است اما من ناشنوا هستم وازخدا میخواهم که شنواییمو بهم برگردونه وخیلی دعا کردم وخوب نشدم حالا شما هم برامون دعا کنید ثواب داره!

گلم مراقب خودتون باشید.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 13:54 توسط سودابه|

سلام عزیزان خسته نباشید

چند روزه است منو خواهرهام خونه تکونی داشتیم. همه جارو تمیز کردیم فرشهای خونمون جمع کردیم .با آب سرامیکها رو شستیم پنجره ها رو هم شستیم قشنگ و مرتب شد عید میاد دیگه. آخه منو خواهرهام خیلی خیلی خسته ایم چند روزه هست تاساعت 11:30 شب کارمون طول میکشه بازم فرداهم کار داریم باز تا ساعت12.5 شب میخوابیم خسته ایم . شما چرا پیش من نمیای کمکم کنی؟ زود تر تموم بشه خیلی کمردرد داریم...

راستی هنوز لباس عید نخریدیم آخه همه مغازه ها لباسهاشون شیک نیست باورکن حالا وقتی یک لباس انتخاب میکنم. میگم اونو میخوام میشه ببینم 10تا لباس میاره بجز اون چیزی که دلت میخواد نظر آدمو عوض میکنند . این چه وضعشه بدم میاد.........

اگه دوس داری بیا شمال من خلاصه در خدمتتون هستم. شهرما خیلی قشنگه. حالا تاالان اومدی شمال؟ راستی تهرانی ها میاند شمال خونه های ویلایی درست میکنند تا بیان اینجا زندگی کنن خونشون قشنگه. احتمال هست خونشون قیمتش بالا باشه  ولی من که خیلی خوشم اومد وهمه میان توی محل ما روبروی خونمون پشت خونمون خونه میسازند بعضی ها تهران اند بعضی ها هم نه . چون محل ما همه جاش سرسبز و زیباست محیطش تمیزه البته گاز وبرق وآب وتلفن داره ها واینا زمین رو خریدن ویلایی شد. چرا تهرانی ها میاند شمال خونه درست میکنن،آخه شمال به درد نمیخوره آخه شمالی ها فوضولند از کاه کوه میسازند.یکی بهم گفتند خوبی این لاهیجان اینه که زیباست سرسبز دیگه هیچ خوبی نداره.

به نظر شما لاهیجان چطوریه؟؟

راستی خونه تکونی دارید؟ تموم شد میخوای من بیام خونتون کمکت کنم به شرطی 1دلار بهم بده تا من بیام هه هه هه هه هه هه پول نداری؟میدونستم پس نمیام

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 23:59 توسط سودابه|

سلام، سلام، سلام، سلام، به دوستهای خوبم میخوام باهاتون درد دل کنم.

دوست داشتم درباره خانوادم براتون بگم،  تا شما خوشتون بیاد وبه نظرم شاید خندت بگیره وخیلی دوس دارم لبخند رو لباتون باشه.

یه روزی رفتم دانشگاه بعد کلاس اومدم خونه همه باهم حرف میزدیم وهم میخندیدیم البته جوک هم میگفتیم،بابام بهم گفت که  تاحالابه دکتر ایمیل نوشتی؟ گفتم: نه. گفت: چرا تاالان ننوشتی؟ بنویس تا خوشحال بشه. منم گفتم: بابا کامپیوترم ویروسی شده هرچی  آنتی ویروس میزنم بازم میاد ویروسی میشه. گفت: اِ جدی حالا فهمیدم حشره کش بزن تاویروس بره همه خندیدند. جالب بود بابام جونم خیلی مهربونه خیلی زیاد...

بابام داشت داستان های قدیم خودشو میگفت. اگه خونمون مهمون داشته باشیم تعریف میکنه تا همه یادشون بیاد و بخندند همه میخندند حالا من بگم.

زمانهای قدیم بابابزرگ بابام خدا روحشو شاد کنه،به نوه هاش گفت بیا پیش من، همه باهم حرف بزنیم. خیلی نوه هاش اومدند و همه باهم روی زمین دورش نشستند. بابابزرگ بابام به نوه هاش گفت: کی میخواد ازدواج کنه؟ البته نوه هاش بزرگ بودند، بابام حدود 15 سالش بود دستش رو بالا کرد و گفت: من میخوام الان ازدواج کنم به من زن بده و داماد بشم. همه خندیدند و بابابزرگ بابام گفت: تو بچه هستی برادر بزرگت (یعنی عمو حسین من) هنوز ازدواج نکرده.بعد عموم خیلی خجالت کشید.وقتی عموی حسین ازدواج کرد، بابام عجله داشت و به زودی زن گرفت.

اگه بابام بازم داستانهای قدیم تعریف کرد حتما به شما میگم تا بخندی...

چند روز پیش منو خواهرهام و دخترخاله ام و شوهرش رفته بودیم کوه که بگردیم و دیدیم یه استخربزرگ اونجاست. همه باهم با سنگ توی آب انداختیم مسابقه دادیم  که کی دورتر میندازه و اول میشه و بعد پرتاپ سنگها دیدیم بچه قورباغه خیلی کوچولو رنگش سیاه خیلی شبیه ماهی بود اونجاست ما گفتیم این ماهی نیست قورباغه ست آخه بچه ماهیها اول شبیه ماهی اند اما قشنگ بودند. شوهر دخترخاله ام (اسمش آقاپوریا) سنگ میخواست که بازم پرتاپ کنه اما اطرافش سنگ نبود. سعیده دنبال سنگ میگشت و دید نزدیک به آب سنگه میخواست بره بیاره آقا پوریا با انگشت اشاره سعیده رو هول داد که بیوفته تو آب سعیده برگشت گفت کی بود زیر پاش خالی شد سور خورد افتاد هی قل خورد همه خندیدیم بعد سعیده اومد بالا خداروشکر توی آب نیوفتاد. بعد یه دور زدن،کل اون محل رو گشتن اومدیم خونه. روز خوبی بود خیلی خوش گذشت.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 23:54 توسط سودابه|

سلام به دوست جونیای مهربون

روزی، از روزها دانشگاه میرفتم. یکی از استادهام نمیدونه که من ناشنوام.خواهرم بهشون گفته که من ناشنوام.و بهم میگه آخییییییی بعد جریان با من حرف میزد، مثلا میگه چطوری متوجه میشه؟میتونه صحبت کنه یا نه؟چرا ناشنوا شده؟هی سوال میکنه خواهرم بهش توضیح داد. اما استادم به نظرم خوشش اومد و بهم گفته با من صحبت کن تا حرفت متوجه شم. منم گفتم باشه باهاش حرف زدم البته حرفم متوجه شد وسرحال شدم و بهم گفت بازم با من صحبت کنا خندم گرفت.ودر مورد من با بچه ها صحبت کرد اما خوشحال شدم خوشم میاد ازاین کار!همه بچه ها بهم گفتند خوشبحال تو همه استادهات با تو خوبن! انگار همه به من حسودی میکنن.میدونی هدف از حسادت وحسودی کردن چیه؟

راستی من دانشگاه رفته بودم میخواستم برم پیش دوستام حرف بزنم. پسرهای رشت اومدند دانشگاه ما، منو دیدند غش کردند برام صف کشیدن. ولی من جرات ندارم با اونا دوست باشم چون بالاخره شاید اونا مثل همه به من خیانت کنن.ممکنه به هر دختر دیگه خیانت کنن.

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 0:11 توسط سودابه|

سلام بچه ها حالتون چطوره؟

به وبلاگ من خوش اومدید. از اینکه به وبلاگ من سر میزنید خوشحال میشم. حالا اگه میتونید با من هم درد دل کنید وخوشحال میشم. ازتون ممنونم!

من دختری تنها،هستم تنها بودم خودم ترجیح میدم با خودم تنها باشم اینطوری راحتم.

من 20 ساله هستم با پدر و مادرم زندگی میکنم خوشیم مشکلی نداریم. با خواهرهام درد دل میکنم و باهم توی خونه کارمیکنیم وکاراروهمه رو انجام میدیم خواهرهای خوبی دارم، مثل دخترهای خوب، باهم یه اتاق میشینیم و با هم حرف میزنیم ومیخندیم. دخترعمه ام وبچه دختردایی ام همیشه پیش ما میاند، کلا راز دارهای خوبی برای هم هستیم. البته تنهایی و وقت صحبت از جمله های کلیدی استفاده میکنیم و اونا مثل خواهرم میمونند و ماباهم وابسته شدیم خیلی دوستشون دارم. هیچوقت ما باهمدیگرو تنها نمیزاریم هرجا بریم با هم میریم، میریم بیرون این طرف اون طرف. البته  بچه دخترداییم خیلی کم باما میاد بیرون. چون باباش الکی گیر میده حال همه رو به هم میزنه ما که اصلا خوشمون نمیاد. البته خونه ما میاد خدا رو شکر به این دیگه گیر نمیده. اینقدر ما باهم خوشیم و میخندیم. البته دخترهای خوبی هستیما فکرهای بد نکنید...

خب یه چیزهای دیگه بگم 17سال هست تنها هستم وهمیشه خونه موندم اما خودم کارمو میکنم که خیلی برام مشکله. درضمن من ناشنوا هستم همه با من خوبن، با من دعوا نمیکنند، خیلی دوسم دارند. من هرجا که میتونم میرفتم بهم میگن: کجایی؟ آخه اصلا نمیزاره تنهایی بیرون برم. بهم میگه: نرو خوشگلا رو میدزدن. باور کردم ومن اینطوری که بهم گفتن استرس بهم وارد میشه و در حال حاضر تنهایی بیرون نمیرم چون بهم میگن خوشگلا میدزدن بخاطرهمین،باخواهرم بیرون میرم البته مثل اینکه من دخترم نباید هم تنها برم اونم یکی با وضعیت من که ناشنوا هم هستم دختری هستم که سعی میکنم با رویاهای خودم زندگی نکنم.

همه فامیلام بهم میگن خوشبحال تو ناشنوایی؟ ولی ناراحت شدم منم گفتم نه، خوشبحال نداره چرا اینو گفتی؟ ناشنوا اصلا خوب نیست خیلی سخته. گفت: آخه خوبی تو اینه که اعصابت راحته،صداهای ناجور و دعواها  رو نمیشنوی. بدی ما اینه که سروصدا و شلوغی رو میشنویم دیوونه میشیم. منم گفتم: حالت خوبه؟ یا خوابت میاد؟ واسه اینکه من کرم و راحتم و تو میشنوی که شلوغ میکنن دیوونه میشی؟ گفت: آره، مامیتونیم بشنویم ولی اعصاب ما از شلوغی خورد میشه تو هم نمیتونی بشنوی ولی از شلوغی و سرو صدا در امان هستی. بعد به جایی میرسی واسه اینکه زرنگی.همه تورو خیلی دوست دارند هیچوقت باهات دعوا نمیکنه، توقلبش میمونه، هرکاری میتونی بکنی، بهت چیزی نمیگه. منم دلم براش میسوخت بهش گفتم: نگران نباش اما دیگه برام سخته ولی ما نمیشنویم راحتیم. اگه بشنویم نمیدانم که چه صدا بیرون میاد و اعصاب خورد میشه. حالا کرم دیگه وخیلی با این وضعیتم مشکل دارم اما من آرزو دارم که خدا شنواییمو بهم بر گردونه و خوب بشم ودیگه راحت میشم و با همه تلفنی صحبت میکنم دیگه تنها نیستم. اون گفت چرا به دل میگیری؟ دلم نمیخواد ناراحت باشی وتنها بمونی گوشتو بده به من وگوشم بدم بهت منم خندم گرفت حالا خلاصه اینکه انگار همه دارن به من حسودی میکنند ولی دروغه آخه کی دوست داره ناشنوا باشه و با من هم درددل میکنند و با من خوش دل وخوش صحبت میکنند و من اصلا دوست ندارم پدر و مادرها با بچه هاشون دعوا کنند آخه بچه حساسند بدشون میاد یکی باهاشون دعوا کنند گیر الکی بدند دلشون میخواد پدرومادرهاشون مهربون مثل فرشته باشند. عقده ای شدند. اینقدر باهاشون دعوامیکنند و بعد میگن: چرا عقده ای میشند رو دلشون میمونند.. من همیشه میگم  مگه اونابچه هاشونو دوست ندارند اما همش از دوست داشتن زیاده مگه نه.؟؟؟ البته همه مثل هم نیستند یکی به بچه اش آزادی بیش از حد میده طرف نمیدونه چیکار کنه یکی اصلا اجازه هیچ کاری بهش نمیده مثل بچه کوچولوها باید برای هرکاری اجازه بگیرند

خب نظرتون درباره یه ناشنوا چیه؟؟؟؟؟؟؟؟بهم بگو با من راحت باش، ناراحت نمیشم اما اگه شما مشکل ناشتواییم رو رخم بکشید و بهم بگید ناراحت میشم..

راستی من حدود 4 ساله بودم. یک خواهرم اسمش سعیده هست موقعی سعیده به دنیا سلام داد پدرومادرم نازش میکرد و من دیدمش حسودی کردم چون پدر و مادرم به من توجهی نمیکردند وقتی مادرم بیرون رفت من موقعیت خوبی گیرآوردم که سعیده رو بندازم جایی و برگردم سعیده رو بغلش کردم و رفتم راه دور تو باغ سعیده رو انداختم و برگشتم خونه،مادرم دنبال سعیده میگشت و نمیدونست من انداختمش دیگه شانس آوردم، ذوق میکردم. بهم گفت: سعیده کو،منم گفتم: نمیدونم... ولی من دلم سوخت. گفتم چرا انداختمش وگریه کردم. البته سعیده تو باغ گریه میکرد. مامانم و بابام و خواهرم و داداشم دنبال سعیده میگشتند. تا اینکه صدای گریه سعیده رو شنیدند آوردنش خونه. من اصلا بهشون نگفتم که سعیده رو انداختم توی با غ. ولی بالاخره فهمیدند که من انداختم و بهم گفت: چرا انداختی؟ منم گفتم: چرا منو ناز نمیکردی؟ واسه همین انداختم چون حسودیم شد.اونا اول منو زدند و بعدش منو بغل کرد هرچی خواستم برام خریدند. ولی اشتباه کردم که خواهرم رو انداختم یه بار بود که انداختمش نمیدونستم که اولین روزها بچه براشون شیرینه. بچه بودم دیگه حساس میشدم اشتباه بزرگی کرده ام امیدوارم که خدا منو ببخشه. آخه الان خواهرهام خوب هستند این داستان جدی هست که انداختمش اما من فکرمیکنم که داری میخندی چون قصه ی جالبیه.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 16:42 توسط سودابه|

خیلی جای تاسف داره خیلی متاسفم، من بچه بودم حدود 3.5 ساله بودم خونه بابابزرگ رفته بودم که عروسی یکی از بستگانمون بود بعد عروسی تبریک و خداحافظی، من یه سگ رو زدم دویدم بطرف خونه ی مامان بزرگم سگ دنبالم کرد بهم حمله کرد شصت دستم رو گاز گرفت عصب دست به گوشم قطع شد. هرچی دکتر رفتم خرج کردیم چیزی نشد خوب نشدم البته قدیم بود دیگه شاید اگر الان بود شنواییم برمیگشت. شما هم برام دعا کنید که من خوب بشم اگه خدا صلاح بدونه کاری کنه خوبم کنه به امید خدا،ولی من اشتباه کردم سگ رو زدم و دویدم ایکاش نمیزدم الانم کر نبودم ومشکل نداشتم ولی حالا شد دیگه.دلم میخواد مثل شما بشم و بشنوم قبل از 3.5سالگی سالم بودم تونسته بودم حرف بزدم یعنی مثل شما می شدم هم بشنوم و هم حرف میزدم راستی عمه ام بهم گفت قبل ازاینکه سگ گاز بگیره زیاد حرف میزدی منم خندم گرفت بعدازسگ گازم گرفت پدرم و پسردایی مامانم منو بردند دکتر تهران رشت ودکتر گفت متاسفم دختر شما ناشنوا شدی، نمیدانم که درمورد من چی گفتند؟  پدرم اینقدر ناراحت ودلش شکست ولی من متوجه نمیشدم که چی شده بود پسردایی مامانم  بابام  گریه میکردند منو دید اشکشون در اومد و بعد بغلم کردند و خیلی خیلی ناراحت بودند. البته پسردایی مامانم هم بود. حالا 100 درصد همه برام علاقمند شدند. واسه اینکه من خوبم خونمون مهمون بود خونمون مهمون میومد همه گریه میکردند نمیدونستم که کرشدم. همه از این ناراحتن،داشتم راه میرفتم همه منو میبوسیدن پشت سرهم مامان بزرگ یعنی مادر مامانم خدارحمتش کنه،وپدربزرگ ومادربزرگ یعنی پدرومادر پدرم حالا زنده اند انشاالله 120سال عمر کنند خیلی دوستش دارم. منو دیدند خیلی منومیبوسیدند منو ناز میکردند وبازم متوجه نشدم که چی شده هی بوسه میزدند همه جا منو بوسیدند انگار از چیزی ناراحت بودند ودلخورند،همه فامیلام هم همینطور، هی منو نگاه میکردند وهی میگن تی بلامیسر یعنی قربونت برم الهی بمیرم تی بلامیسر صحبت شمالیه جالبه! بعدش فهمیدم که کر شدم. اما هیچکاری نمیکردم چون اون موقع نمیدونستم ناشنوایی یعنی چی چون متوجه نمیشدم  وحالا بزرگ شدم و متوجه میشم ناراحتم که ناشنوا شدم ازبچگی یعنی 3.5سالگی ینی حدود 17 سال پیش گازم گرفت خیلی خیلی ترسیدم گریه میکردم وبه مامانم گفتم: همینطوری کر میمونم وگریه میکردم. من ناشنوایی رو نمیخوام.اینقدر گریه میکنم. مامانم گفت: گریه نکن خوب میشی؟ بابام بهم گفت: دکترگفته با یه ترس وحشتناک گوشش باز میشه، شنواییش برمیگرده وخوب میشه ومن به حرفش اعتقاد ندارم. مگه میشه همچین چیزی و دیگه حالاسعی میکنم سگ رو نزنم  وحالا الان ازسگ میترسم خواهر بزرگم خیلی زحمت کشید تا حرف زدن رو بهم آموخت و... به من یاد داد من یاد گرفتم وحالا میتونم حرف بزنم اما فقط نمیشنوم شما هم برام دعا کنید که خدا شنواییمو بهم برگردونه!ازت تشکر میکنم.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 16:41 توسط سودابه|

به نظر شما آشنایی اینترنتی خوبه؟

من فقط از اینترنت برای وبلاگم استفاده میکنم.

خب به نظر شما وبلاگ من چطور بود؟؟

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 16:38 توسط سودابه|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت